زندگي مامان و بابازندگي مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره
عشق مامان و باباعشق مامان و بابا، تا این لحظه: 20 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

ما هنوزم ني ني نداريم

حس مادرانه....!

سلام مامانی! خیلی سر در گمم، حالا که اون زمانی شده که یک ساله منتظرشم، همش شک دارم، دو بار نوبت دکتر گرفتم! دفعه ی اولش که یهویی پری شدم، دفعه ی بعدیم فوتبال بود نمی شد بریم! الان ماه تیریم! و من کوچکترین تلاشی واسه اومدنت نکردم! حالم خیلی بده! نمی دونم چی کار کنم... فقط  یه ماهه فولیک اسید می خورم! همین.... از یه طرفم درسم هست! می ترسم با وجود اون نتونم زیاد به تو برسم دوم بیمه مون هست! بیمه تکمیلی مون از مهر شروع می شه! هزینه ها هم که اینقدر بالاست بابایی هنوز اونقدر ها دلش واسه تو لک  نزده! می گه نی نی می خوامااا! ولی خوب مثل من تشنه نیست. چهارم وضعیت جسمیمه! وزنما یکم کم کردم! ولی هنوز زیاده... خانواده ها دیگه...
7 تير 1393

جه خبر؟

سلام بر عشق مامان، بلاخره مامانی اومد!  پیش خودت فکر نکنی مامان تو را یادش رفته ها...، مامان هر لحظه به یاد توست و با تو جون می گیره! ولی خوب نمی دونم چرا وقتی میام نی نی وبلاگ! بیشتر دلم می گیره، از این که باید بازم صبر کنم! از اینکه نکنه بعد از این همه انتظار تو هم ناز کنی! خیلی استرس می گیرم و سریع صحنه را ترک می کنم.مامان جونی دو تا از دوستای مامانی تو همین نی نی وبلاگ نی نی دار شدن تو این چند وقته  و مامان مینا کلی خوشحاله از اینکه داره خاله می شه! یکیشون خاله بارانه! که با اینکه زیاد با هم دوست نیستیم، ولی احساس می کنم خواهرم باردار شده، اگه به تو سر نزنم روزی یه بار وبلاگش را باز می کنم، اول از همه یه صلوات واسش می فرس...
27 ارديبهشت 1393

ما سه تا!

سلام بر عشق خودم، نی نی نازم این روزها باز خیلی به تو فکر می کنم گلم، همه ی زندگیم تو شدی، بابایی هم این حس من را که می بینه دلش واسم می سوزه، دیشب رضایتشو اعلام کرد که انشالله از تیر دعوتنامه را واست بفرستیم مامانی، فقط قول بده زودی بیای تو دل مامانی ... یه کم استرس دارم، هی فکر می کنم نکنه زود باشه، نکنه من مامان خوبی نباشم،نکنه واقعا هنوز خودم بچم... ولی خوب فعلا قلبم بر عقلم غلبه کرده و بی نهایت انتظارت را می کشه...  مامانی من از بچگی فوتبال دوست داشتم و همیشه فوتبال نگاه می کردم، الانم با بابایی هر دومون با هم فوتبال می بینیم، پریشب فوتبال بود و ما مهمونی، اونجا هم نمی شد فوتبال را دید، بابایی یه چشمک زد که بریم خونه فوتبال ب...
23 فروردين 1393

سوغاتی های گل دخترم

خوب و اما خبر بعدی اینکه امسال عید مکه ای داشتیم، بابا غلامرضا و مامان جون و دایی ممد و مامان بزرگ مامانی 28 ام اسفند رفتند مکه! من و خاله محبوبه هم می تونستیم بریم ولی به خاطر همسرامون نرفتیم... روز 9 ام فروردین برگشتند، بماند که نبودنشون چه سخت بود و چقدر دلم واسشون تنگید...، ولی چیزی که خیلی واسم جالب بود این بود که مامان جون واسه تو هم سوغاتی گرفته بود عزیزم، نمی دونی چقدر ذوق کردم و چقدر سخت بود که جلوی این همه ذوق را بگیرم!!! زودی ازشون عکس گرفتم، که بعدا ببینمشون و واسشون بذوقم! این جوری شما خانومی اولین سوغاتی تون را گرفتیم و چه بسا اولین تکه های سیسمونیت! آخه بابایی نمی ذاره من واست الان چیزی بگیرم... همونطور که قبلا هم گفتم همه...
18 فروردين 1393